ذبيح الله صفا

678

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

نماند از نالهء من تاب صحبت همنشينان را * كجا شد آنكه ما را صبر مىفرمود دور از تو تو آتش‌پاره‌اى من خار ره ، بر من چو بگذشتى * اثر مگذار كز من برنيايد دود دور از تو جهان شد تيره در چشم فضولى بىمه رويت * فلك هرگز ره راحت به دو ننمود دور از تو * ما را هلاك غمزهء خونريز كرده‌اى * تيغى عجب بكشتن ما تيز كرده‌اى دل را نمىرسد ز فرح پاى بر زمين * تا بسته‌اش بزلف دلاويز كرده‌اى جانم فداى طور تو باد اى اميد وصل * كاندوه هجر را طرب‌آميز كرده‌اى شد تازه داغ شوق تو تا باغ حسن را * آراسته بسبزهء نوخيز كرده‌اى اى دل باهل زهد ندارى ارادتى * زين ناكسان خوشست كه پرهيز كرده‌اى بغداد را نخواست فضولى مگر دلت * كآهنگ عيشخانهء تبريز كرده‌اى * نوجوانان را خدا در اول نشو و نما * چون ملك از هر خطا پاك و مطهر آفريد شدت تكليف و طاعت را از ايشان رفع كرد * بر دل احباب نقش طاعت ايشان كشيد بىتردد نعمت جنت بايشان وقف شد * بىتعب از خوان قسمت روزى ايشان رسيد تا بتدريج زمان و امتداد روزگار * عابدان متقى گردند و پيران رشيد با زر و زور و حيل اين فرقهء معصوم را * هركه از عفت بيندازد نخواهد خير ديد * بهر دفع دشمن و فتح بلاد و حفظ نفس * پادشه را منت خيل و حشم بايد كشيد مفلسان كم‌قناعت را ز بهر لقمه‌يى * از سگان منعمان پيوسته غم بايد كشيد گوشه‌گيران قناعت‌ورز را در كنج فقر * محنت ستر تن و قوت شكم بايد كشيد هركرا ميل قناعت هست در دنياى دون * بر خط جمعيت خاطر رقم بايد كشيد يا ببايد ساخت با محنت بهرحالى كه هست * يا ازين سرمنزل محنت قدم بايد كشيد * اى زلف تو سرمايهء رسوايى ما * عشق تو بهار گل شيدايى ما رخسار تو شمعيست كه مىافروزد * از پرتو او چراغ بينايى ما *